با قطار می رفتم تهران. یه قفسه شیشه ای کوچیک بعد از کوپه مهماندار قرار داشت. مهماندارو صدا زدم تا دریچه قفسه رو باز کنه و یککتاب از بین کتابا برداشتم. مهماندار ک ی مرد جوون بلند قد بود یه نگاه ب عنوان کتاب انداخت. بعد ب من نگاه کرد و گفت :اینو خوب بخون چون بعدا در موردش میپرسم!
صبح وقتی کتابو بهش برگردوندم گفت تموم شد؟ گفتم آره. گفت حالا میتونی یه نامه عاشقانه برای من بنویسی؟!
اسم کتاب "صد نامه عاشقانه" بود (نوشته نزار قبانی)
+همیشه مهماندارای قطار ب نظرم جذاب میومدن. هرچند حالت عادی و خارج از فرم رسمیشون ک ببینی شاید خصوصیت خاصی نداشته باشه چهره شون. این جذابیت حتی بنظرم بیشتر از مهماندارای هواپیماس.
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی