خرید بک لینک

این روزها دیگر حوصله نمانده برایم. بگو چه کارهایی مانده که نکردی؟ کاری نمانده. جانم رسیده به لبم. دلم میخواهد از خانه بیرون بروم. از خانه بیرون رفتن تفریح علاهده من محسوب می شده که در شرایط عادی هر 5، 6 روز یکبار ب انجام آن مبادرت می ورزیدم و همان برایم کافی و البته ضروری بود لیکن الان که همان را ندارم به هم ریخته ام. واقعا به هم ریخته ام. و وقتی روشنک بگوید "به هم ریخته ام"و " دیگر کاری نمانده که انجام نداده باشم" یعنی وضعیت قرمز.

+ با پدر دعوایم شد. می دانم حق با او بود. من هر چند آسمان و ریسمان ب هم بافتم ولی.. حق با او بود.

+ خیلی گریه کردم. چرا؟ مگر برایم تازگی داشت؟ مگر اولین بار است که اینطور بوده؟ پس چرا هر بار تازگی دارد؟ چرا هر بار کلی اشک می ریزم؟ تقصیر بابا نیست. شما ک غریبه نیستید، مدت هاست از این زندگی از خودم از همه چیز عقم گرفته. این چالش ها و برنامه ریزی های کوتاه مدت هم ک گاه و بیگاه میگذارم برای این است ک صرفا "دوام" بیاورم.

+ خدایا اگر خواسته داشته باشم همین است :سلامت روان داشته باشم و ب من این قدرت را بدهی ک از این خانه بروم. جوری ک دیگر دلم نخواهد بازگردم و دلم ب مکان اقامت جدیدم گرم باشد.

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: يکشنبه 31 فروردين 1399 ساعت: 13:16

صفحه بندی