بی جراتم؟ ترسو هستم؟ یا اینکه آیا صرفا ب پیمان مقدسی ک با خود بسته ام پایبنده ام؟ ... آنقدر که تنهایی و درد و رنجی که گاه به مغز استخوانم می رسد من را ب صرافت شکستنش نمی اندازد...
دیگر حتی فکر اینکه با مردی قرار بگذارم ته ذهنم را قلقلک نمی دهد چون می دانم به هیچ وجه راضی نخواهم شد پا از حریم امن خودم فراتر بگذارم... آنقدر که به گمانم حتی اگر شخص شخیص حضرتش هم به من پیشنهاد «آشنایی بیشتر» بدهد محترمانه رد کنم... راستی آن کسی که آنقدر حوصله داشته باشد و در صدد کشف علت برآید شانسی برای بودن با من دارد.
+ این بار این احساس با همیشه فرق دارد . حقیقتا از زمانی ک مهر «او» ب دلم نشسته هیچ مردی ب چشمم نیامده. میترسم... این همه خوبی و بی نقصی من را در انتخاب سختگیر کرده. بی دلیل ک نمیشود آدم خواستگارهایش را رد کند... چون مردی را دوست دارد اما داشتنش ممکن نیست؟
باز دوباره از بحث اصلی دور شدم... در حال حاضر آماده هیچ نوع ملاقات عاشقانه ای نیستم.
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی