اما من دوستت دارم. شبا وقتی خوابم نمیبره تصور می کنم سرم روی سینه توئه و بالش رو محکم تر بغل می گیرم. وقتی دارم کمدم رو مرتب می کنم تصور می کنم اینا پیرهنای توئن. وقتی غذا درست می کنم با خودم فکر می کنم تو از دستپخت من خوشت میاد یا نه؟. گاهی وقتا هم وانمود می کنم دارم تلفنی با تو حرف می زنم... قربون صدقه ت میرم. آخه میدونی دکتر عزیزم؟... من حتی وقتی دچار عشق یکطرفه هم میشم، به اون عشق وفادارم.. خیلی وفادارم. خلاصه نمیدونم الان دقیقا کجایی، سر کی موقع خواب روی سینته، با کی غذا می خوری و کی لباساتو مرتب می کنه.. کی باهات تلفنی صحبت می کنه و این حق رو داره قربون صدقه ت بره اما ازش متنفرم! پیشاپیش متنفرم! چون با وجود اون من از تمام این حقوق محروم شدم.. چون با وجود اون میتونی به من بگی دیر رسیدی خانم روشنک... خیلی دیر!
دکتر عزیزم. هیچ نمیتونی تصور کنی تا چه حد دوستت دارم. متاسفانه توانایی این کار رو نداری هرچند انسان بسیار توانمندی هستی.
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی