خرید بک لینک
این روزها می گذرد اما همینجوری. عمده وقتم به بطالت می گذرد. اما...

اما سالمم. هنوز می خندم؛ خنده های بلند و قشنگ. هر روز می روم حمام و بعد خودم را آرایش می کنم. هنوز فکرم می کشد سمت دفتر نقاشی ها و رنگ ها. خواب های خوب بعد از ناهار را دوست دارم. اتاقم را با چراغ سر در نارنجی رنگش همچون معبد می پرستم. از نیامدن هم اتاقی ام ناراضی نیستم .. در عوض پنجره اتاقم را، آن لبه پنجره پت و پهن را که می شود رویش دفتر و کتاب ها و بعضا کاسه بشقابت را بگذاری خیلی دوست دارم. از دریچه کولر توی اتاقم راضی هستم.. از مانتوی خوش رنگی که خریده ام. از فکر کوتاه کردن موهایم به وجد می آیم و فکر رنگ کردنشان ته ذهنم را قلقلک می دهد. از اینکه قرار است همه چیز خیلی خوب پیش برود. از اینکه هنوز عاشق یک مرد هستم از اینکه فکر می کنم وقتی برگردد قرار است برایش گل بخرم و هنوز نمی دانم چه کادویی برازنده اش است.. از فکر کردن به مرد دلخواهم.. از این زندگی، از این جوانی، از پوستم، از خریدهایم از حال خوبم... از همه چیز راضی ام. الحمدللله....

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 1 شهريور 1397 ساعت: 19:54

صفحه بندی