خرید بک لینک
بالاخره آمدم خوابگاه گلستان. دیروز ظهر و عصر تماما به جمع کردن وسایلم گذشت. امروز صبح هم تماما به نقل مکان. الان هم نشسته ام توی یکی از اتاق های خوابگاه گلستان که اتفاقا خیلی هم به دلم نشسته . خیلی شبیه خانه است. این خوابگاه جای ساکتی است. همه بچه ها پزشکی هستند. هم اتاقی دارم اما نیامده. معلوم است که بر می گردد. وسایلش پخش و پلاست. آدمی که بخواهد برگردد که اینطوری ول نمی کند برود. من شانس آوردم که یک اتاق طبقه همکف به من دادند. چهار نفره است اما دو نفرشان ظاهرا نمی آیند هرچند تسویه هم نکرده اند. دوست دارم زودتر هم اتاقی ام را هم که اتفاقا اینترن است ببینم. میدانم اسمش صباست. کاش خوش اخلاق باشد. کاش دوست های خوبی برای هم شویم.

خوابم می آید. گفتم که چقدر این دو روز خسته شدم. بدبختی آنکه بدخواب شدم تازگی ها. یعنی توی خوابگاه کلا اینطوری ام. همان شب ها فقط می توانم بخوابم. در طول روز نه. این کلاس زبان آلمانی هم با تمام علاقه ای که بهش دارم اما شده قوز بالا قوز. هر وقت می روم و برمیگردم کلاس پنج شش ساعت وقتم به هدر می رود. وقت به هدر رفتن یعنی وقتی که صرف نوشتن پروپوزال نشده باشد و من مدام جملات استاد راهنمای عزیزم را به خاطر می آورم که می گفت" بر که گشتم تو باید آماده دفاع باشی.."

راستی یه کم از دستش دلگیرم. ناراحتم. کفری ام. دیشب معصومه می گفت استاد از ظاهر کیانا تعریف کرده. یعنی یک روز که کیانا مانتوی شیکی پوشیده بوده استاد گفته امروز تیپ زدی!

من دلم نمی خواهد مردی که انتخاب می کنم آلوده باشد. دلم نمی خواهد با دخترها گرم و صمیمی برخورد کند. دلم می خواهد مثل سنگ باشد تا من مثل آب روان با او برخورد کنم و ته ته ذهنم مطمئن باشم تصاحب چنین مردی آسان نیست.. آن وقت است که کیف می دهد. من از مردهای همینجوری خوشم نمی آید... مردهای دم دستی... مردهای راحت... استاد خدا کند همه چیز شایعه باشد... خدا کند تو مثل اسم قشنگی که داری پاک باشی... چون "همه دلخوشی من این است که ندانی و دوستت بدارم!"

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 1 شهريور 1397 ساعت: 19:54

صفحه بندی