عجله ای هم ندارم
وقتی برگرد ک احساس کردی دیگر هیچ کاری توی این دنیا دلمشغولی تو نیست
آن لحظه ک کشف سرزمین های جدید و مسیرهای تازه دغدغه تو نبودند
آن عصرگاه، آن غروب، آن صبحگاه حتی... ک احساس کردی بس است دویدن!
هوس نشستن و چای نوشیدن و کار خاصی نکردن ب سرت زد..
کارهای مهم و ب درد بخور انجام دادن دلت را زد...
خواستی بی حواس بنشینی موهای من را شانه بزنی...
کنار من نفس بکشی..
برای خرید پودر کیک لباس بپوشی و از خانه بیرون بروی
و واقعا چیز بیشتری جز زندگی کردن کنار من تو را خوشحال نسازد..
من عجله ندارم
سراسیمه نشو.
خوب فکرهایت را بکن،
دورهایت را بزن.
آدم های جدید ببین
ب سرزمین های ناشناخته برو
و برایمان کارت پستال های گران قیمت بفرست
اما...
یکروز برگرد پیش خودم
پهلوی خودم...
یکروز کنار من زندگی کن.
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی