این روزها مدام می خوابم. همیشه خسته ام. در اتاق را باز می کنی و می بینی زیر پتوی لاجوردی ام مچاله شده ام و نصف پایم از لبه تخت بیرون مانده. نه
اینکه خودم از وضع موجود راضی باشم. وضعیت دیگری سراغ ندارم. انگار از اول روی تخت خواب زیسته باشم:صبحانه می خورم و یک ساعت بعد دوباره می خوابم. ناهار می خورم و نیمساعت بعد دوباره می خوابم قبل از زمان خواب اصلی ام در شب دوباره می خوابم. حس خاصی راجع ب هیچ چیز ندارم. حتی از خودم متنفر هم نیستم. ب خودم حق می دهم چون حس می کنم تقصیر من نیست ک با هیچ چیز سرگرم نمی شوم. ک جان انجام هیچ کاری را ندارم. چون انگیزه ای در من نیست. دوباره شدم همان روشنکی ک می شناختم... همان روشنکی ک چندسال
اینجوری زندگی کرد. جان ب لبش رسید. (ب زعم خودش) از خودش فرار کرد؛ برای ارشد خواند و حتی رفت یک شهر خیلی دور. اما الان می بیند هنوز همان است ک
بود. الان حسابی دماغش سوخته. حس می کند آدم "اشتباهی"
بوده... :(
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
تاريخ: جمعه
3 اسفند
1397 ساعت: 22:22