اینطور نمیشود ادامه داد. این سبک زندگی آدمیزادی نیست ک من در پیش گرفته ام. ب حیوان
ها می ماند. تازه نه همه حیوانات. در بهترین حالت
خوک ها.
خوک را مثال زدم چون توی کصافط خودش غلت می زند و می خورد و ورم می کند می خوابد بیدار میشود و دوباره د
هانش می جنبد و این جرخه تباهی تمامی ندارد. شاید حتی از
خوک پست تر. .
خوک حداقل با آن سبک زندگی ک دارد کیف می کند. من چی؟ این روز
ها از هیچ چیز کوچکترین لذتی نمیبرم. توی همه رفتار
هایم رگه هایی از خود آزاریست. لذت ک سهل است؛ با تنفر نفس می کشم. تحمل خودم را ندارم حتی دلم نمی خواهد توی آینه به خودم نگاه بیاندازم. اما این درست نیست و نباید باشد. یک جایی باید دست نگه دارم. اتاقم را برای همیشه مرتب نگه دارم. بیماری های پوستی ام را درمان کنم. لباس ها و کفش های جدید بخرم. یک مقدار ب خودم برسم... البته همه این ها زمانی موثر واقع من می شوند ک خودم را دوست داشته باشم. ک ب قول امروزی ها حال دلم خوب باشد. ک انقدر خود زنی نکنم.
کی نوبت من می شود ک از زندگی حظ ببرم؟! کی قرار است ب خودم وقت بدهم؟! کی قرار است آن چسب بزرگ ک زده ام ب دهان کودک درونم، جدا کنم و کی فرصت می کنم زنجیرهایی ک با آن ها احساساتم را ب دیوار قلاب کرده ام ، بگسلم؟ کی روح دیوانه من می پرد توی آغوش شادی و آرامش و کی خوشبختی ب روی من لبخند می زند؟ آه اگر یکبار فقط یکبار خودم را پیدا کنم، دیگر دست های خودم را رها نمی کنم... دیگر گم نمی شوم.. کاری نمی کنم ک صلاحیت حضانت روح قشنگم را نداشته باشم.
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
تاريخ: جمعه
3 اسفند
1397 ساعت: 22:22