دروغ ک نمیتوانم بگویم. کنارش ک نشسته بودم حالم خوب بود. اصلا از همان ابتدا ک فامیلم را پرسید، درخواست کرد ک بنشیم و بهم ویفر تعارف کرد مهرش ب دلم نشست. یخم آب شد. من را از آن حصار محکمی ک اغلب آدم ها من را در میان آن می
بینند
بیرون آورد؛ همه اش ظرف ١٠ ثانیه!
بعد از آن مثل موم توی دستش بودم.
اما... اما دیگر ب اینجور احساسات نمیتوانم دل خوش کنم. الان تنها اگر یک نفر صاف و مستقیم توی چشم هایم زل بزند و بگوید :با من ازدواج می کنید؟ ب دردم می خورد. ب احساس های الکی ک نمیتوان دل خوش کرد.
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
تاريخ: سه
شنبه
7 اسفند
1397 ساعت: 4:32