کنار هم دراز کشیده بودیم. زیر نور ملایم آباژور کنار تخت خواب که رنگ چای کم رمق داشت. اتاق بوی تن هایمان را گرفته بود. پتو را کشیده بودیم تا سینه. زل زده بودیم به صفحه گوشی من و jwel quest بازی می کردیم. گاهی تو انگشت میزدی به صفحه و گاهی من. ب زور پلک هایمان را باز نگه داشته بودیم. آن مرحله را که بردیم گوشی را گرفتم و خاموش کردم. سرم را فرو بردم توی سینه ات و بغلت کردم. دست بردی آباژور را خاموش کردی و بی آنکه چیزی بگویی بازویت را ب دورم حلقه زدی. خیلی زود هر دو به خواب عمیق فرو رفتیم.
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی