خرید بک لینک

دیدین برای بعضی از دخترا رابطه واقعی عاطفی با جنس مخالف تبدیل به تابو شده؟ حتی از فکرش احساس معذب بودن می کنن بیشتر از اینکه خوششون بیاد...

دیدین هستن بعضی دخترا ک وقت نیلوبلاگی حس می کنن مورد توجه جنس مخالف قرار گرفتن قرمز میشن و دست و پاشون رو گم می کنن؟

دیدین بعضی دخترا از بس تو ذهنشون ب این رابطه شاخ و پر دادن و از اون فانتزی ساختن ک توقعشون حسابی میره بالا، سخت گیر میشن و بهونه گیر؟

دیدین بعضی دخترا انقد هیچکاری ب جز درس خوندن و سرگرمیای خونگیشون نداشتن ک وقتی موقعیت تجربه یک رابطه براشون پیش میاد حس می کنن از کار و زندگی افتادن، انگار بمب زدن وسط زندگی یکنواختشون، دلشوره و اضطراب می گیرن ... تا حدی ک کلا همون اول بیخیال ادامه میشن و کات می کنن؟!

اگر هیچکدوم از موارد بالا رو ندیدین و فکر می کنین همچین عناصری ب تاریخ پیوستن، اشتباه می کنین! حداقل من الان اینجا هستم ک بهتون اعلام حضور کنم!!!

نمیدونم چرا علتش رو دقیق نمیدونم. شاید بخاطر موقعیت خانوادگیم بوده : بزرگ شدن با دو برادر بزرگتر و پدری ب غایت سختگیر و مذهبی!!

بعد از اون شاید یک دوره بیست ساله شست و شوی مغزی ک از کودکی و با مادر تجربه ش کردم!! و اون هم شرکت در مجالس زنانه دوره قران و روضه ب صورت فشرده بود!!

در نهایت زندگی ب صورت دور افتاده از همه فامیل (تاکید می کنم "همه" فامیل!) این شانس رو ب من داد بدون آشنا شدن با هیچ گونه نامحرم(!) زهد و پارسایی و خرخونی! پیشه کنم و نتیجه اینکه تا 25 سالگی ک نرفته بودم خوابگاه و نفهمیده بودم دنیای دخترا چقدر متفاوت با دنیای منه، چشم و گوش بسته باقی بمونم...

+ببخشید این مدت فقط راجع ب رابطه مطلب میگذارم. فقط ذهنم مشغول شده من چقذر نادان بودم و چقدر خام و نابلدم و در معرض آسیب و باید خودم رو با دستای خودم بزرگ کنم اگرنه خیلی راحت شکست میخورم...

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 5 آذر 1398 ساعت: 15:51

صفحه بندی