خواب عجیبی دیدم. شب بود. سرد بود. تنها بودم. تک و تنها توی خیابون بودم. زمین یخ بسته بود و جا به جا از برفی که چند روز پیش باریده بود سفید. میترسیدم زمین بخورم که یک مرد جوون اومد کنارم و دستشو حلقه کرد به بازوم و اجازه داد بهش تکیه کنم. با اینکه نمیشناختمش متعجب نشدم. حتی چند کلمه حرف زد که الان اصلا تو خاطرم نیست اما گرماشو احساس کردم. از محبت گفت. از اینکه از من خوشش اومده و میخاد باشه کنارم. کنارش قدم میزدم. دیگه سرد نبود. دیگه نمی ترسیدم زمین بخورم..
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی