خرید بک لینک

همه چیز در زمان خودش روی میدهد. حقیقت آن است که یک چیزی در درون آدم باید رخ دهد تا کاری خارق العاده(ورای عادت) برای زندگیش کند. یک آدم هرچقدر هم نابغه باشد تا خودش ب آن نقطه نرسد، تکانی ب خود نخواهد داد. مهم نیست شما چ فکر می کنید یا مصلحتش را در چ میبینید.

بگذارید یک مثال بزنم...

فیلم "ویل هانتینگ خوب" را دیده اید؟

ویل هانتینگ (با بازی "مت دیمون") یک نابغه است ک زندگی نابسامانی دارد. نظافتچیست، زیاد کتاب میخواند و عصرها رفیق او، چاکی (با بازی "بن افلک") با کادیلاکش می آید پِی اش تا با هم بروند بار و آبجو بخورند.

انتخاب این شیوه گذران زندگی برای یک جوان نابغه خیلی نا امید کننده است...

یکبار بن افلک برگشت ب مت دیمون گفت" آرزو دارم یه روز ک میام دنبالت تو نباشی و دیگه ریختت رو نبینم". بن افلک کلی حرف زد ب مت دیمون راجع ب اینکه استعدادش را نباید نا دیده بگیرد و او برای عملگی ساخته نشده. آیا این باعث شد مت ب خودش بیاید و یک آدم دیگر شود؟

از آن طرف استاد دانشگاه هم (با بازی استلان اسکاشگورد) کلافه شده ک این پسر نابغه چرا انقدر لا ابالی ست و ب موقعیت های شغلی و آینده درخشانی ک میتواند از آن خود کند پشت پا میزند. ویل در نظر این پروفسور همه آنچیزیست ک او در تمام سال های زندگی حرفه ایَش میخواسته بدان برسد. ویل اما برای این حرف ها هم پشیزی ارزش قائل نمی شود...

این "حرف ها و نصایح و پندها و اندرزها" هیچکدام باعث نشد ویل هانتینگ از آن سبک زندگی مزخرف ک بیشتر ب خودآزاری شبیه بود دست بردارد.

آنچه موثر واقع می شود اما یک سلسله جلسات روانشناس داستان (رابین ویلیامز) با کاراکتر اصلی فیلم، همان پسره، ویل، است ک روی ضمیر ناخودآگاه او متمرکز شده و ب شیوه ای کاملا غ مستقیم وی را متوجه ارزش های واقعی در زندگی می کند.

از راست ب چپ:

از راست ب چپ:"ویل" و "چاکی"

+میخواستم بگویم تا زمانیکه تبحر و تخصص رابین ویلیامز را ندارید و ب شما برای"مشاوره" پولی پرداخت نشده، توی زندگی آدم های دور و برتان دخالت نکنید. نصیحت بیفایده است؛ حتی اگر رفیقتان هوش و استعدادی در حد ویل هانتینگ دارد یا دل شما ب میزان رفیق شفیق او "چاکی" برایش می سوزد یا در حد آن پروفسور علوم ریاضی ب علم و توانایی اش غبطه میخورید.

" Chuckie: Every day I come by your house and I pick you up. And we go out we have a few drinks and a few laughs, and it's great. You know what the best part of my day is? It's for about 10 seconds from when I pull up to the curb to when I get to your door. Because I think maybe I'll get up there and I'll knock on the door and you won't be there. No goodbye, no see you later, no nothin'. Just left. I don't know much, but I know that

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 4:28

صفحه بندی