تماس با یلدا - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 22:18
یلدا گاهی دوست دارم ب تو زنگ بزنم. نیاز عجیبیست. دلم می خواهد با تو، ک در عین آنکه از باورش می گریزم بسیار شبیه ب منی، حرف بزنم. آن صدای مسخره ات را بشنوم و آرام بگیرم. از درس هایم بپرسی و همانطور مود
از زندگی گفتن - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 22:18
پارادوکس رنج آوریست. خودم از زندگی بیزارم و امروز ساعت ۴ عصر باید درس بدهم چگونه می توان به زندگی عشق ورزید...
یک تماس ساده - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 22:18
گاهی زنگ بزن حالی از من بپرس آقای دکتر. بعد از آنهمه سوتفاهم من از تو عذرخواهی کردم مثل بچه ها نباش.. پاپیش بگذار از بزرگی ات کم نمی شود. اینطور نشان می دهی از چیزی دلگیر نیستی. ک ناراحتی ایی بین ما نیست. این گناه نیست این عین بزرگواری و صواب است ک دل دختری را در شهر غربت ب زندگی گرم کنی
پرسشنامه ها - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 22:18
هرکجا ک می روم باید حواسم ب پرسشنامه ها باشد. پرسشنانه هایی ک آدم ها برایم پر کرده اند و پشت و رویشان پر است از داده های خام و فرایند نشده. این ها یکجورهایی حکم زندگی یا شیشه عمر من را دارند. من هرکجا
راه فرار - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:10
هرچند به او لبخند می زنم، انکار نمی کنم که لحظات خوبی هم با هم داریم، می گوییم، می خندیم، درد دل می کنیم اما.. اما دنبال فرصتم که ازش فرار کنم. که دیگر هم اتاقی اش نباشم. از حاشیه هایش خسته شده ام .. از پشت همه صفحه گذاشتن هایش و بعد دیدن اینکه دوباره با همان آدم ها بگو بخند دارد و ریاکار است و خلاص...
آیین سپاسگزاری - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:10
لیست شکرگزاری قبل از خواب (۱) خدایا از تو ممنونم که توانستم از غذای ظهرم لذت ببرم، من قورمه سبزی خیلی دوست دارم به خصوص اگر سرد باشد. خدایا مرسی که امروز در کنار دوستانم از ته دل خندیدم. خدایا ممنون ا
آیین شکرگزاری (۲) - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:10
شکرگزاری قبل از خواب (۲) خدایا ممنون ک امروز با آدم های «خوب» آشنا شدم. خدایا مرسی ک خودت تکنفره سرپرستی منو ب عهده گرفتی و داری «روحمو» بزرگ می کنی خدایا از تو ب خاطر اینکه دانشگاه یک شهر خیلی دور قب
آیین شکرگزاری - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:10
آیین شکرگزاری قبل از خواب ۴ خدایا ممنون ک امروز دو نفر اسم نوشتن ممنون ک نکهبان مجتمع ارم مرد شریفی بود و با من همکاری کرد خدایا مرسی بابت اینکه مهندس مغازه موبایل فروشی بدون اخذ هزینه کمکم کرد گوشیم
هیچ چیز مثل سابق نیست... - تاریخ: 1397/6/1 ساعت: 19:54
همه چیز تغییر کرده. من دیگر آدم سابق نیستم. آن روشنک زودرنج عصبی و افسرده. الان مثل یک مجسمه مرمری ام که قلبش برای یک نفر و تنها یک نفر می تپد.. همه چیز بوی تغییر می دهد و با سرعتی وصف ناشدنی به سمت یک مقصد نامعلوم پیش می رود. مامان کمتر با من تماس می گیرد. برادرم دیگر مشتاق نیست بداند در ارومیه بر ...
خدا کند که پاک باشد درست مثل اسمش - تاریخ: 1397/6/1 ساعت: 19:54
بالاخره آمدم خوابگاه گلستان. دیروز ظهر و عصر تماما به جمع کردن وسایلم گذشت. امروز صبح هم تماما به نقل مکان. الان هم نشسته ام توی یکی از اتاق های خوابگاه گلستان که اتفاقا خیلی هم به دلم نشسته . خیلی شب
دلخوشی ها کم نیست - تاریخ: 1397/6/1 ساعت: 19:54
این روزها می گذرد اما همینجوری. عمده وقتم به بطالت می گذرد. اما... اما سالمم. هنوز می خندم؛ خنده های بلند و قشنگ. هر روز می روم حمام و بعد خودم را آرایش می کنم. هنوز فکرم می کشد سمت دفتر نقاشی ها و رن
آه دکتر عزیزم... - تاریخ: 1397/6/1 ساعت: 19:54
دکتر... دکتر عزیزم. میدونم اگر این حرفا رو بشنوی از من عصبانی میشی. عصبانی شدن هم داره. یه عمر با آبرومندی زندگی کردی و دلت نمی خواد هیچ چیز این کارنامه رو لکه دار کنه. حق هم داری. عشق برات خطرناکه. ا
در توصیف مرد دلخواه من! - تاریخ: 1397/6/1 ساعت: 19:54
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش میوه نمیدهد به کس باغ تفرج است و بس جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شد هیچ دوا ن
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی... - تاریخ: 1397/6/1 ساعت: 19:54
خدا کند کسی نفهمه چقدر عاشق تو هستم. امروز که رفته بودم مطب خانم دکتر چنان با عشق و احترام از تو نقل قول می کردم که بعدا که بهش فکر می کنم میگم نکنه بو برده باشه؛ «آقای دکتر فرمودن...» «آقای دکتر صلاح
وقتی فال حافظ عجیب درست می نماید... - تاریخ: 1397/6/1 ساعت: 19:54
حال دل استاد برای روشنک: اگر ز خون دلم بوی شوق می اید / عجب مدار که همدرد نافه ختنم طراز پیرهن زر کشم مبین چون شمع / که سوزهاست نهانی درون پیرهنم بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار / که با وجود تو کس نشنود ز من که منم ...
چراغ های رابطه تاریکند... - تاریخ: 1397/6/1 ساعت: 19:54
دیگر دلم نمیخواهد با وحید که نه، با هیچ مرد دیگری بروم کافی شاپ یا سینما یا تیاتر.. هیچ جا. نمیدانم شاید چون نمی توانم اعتماد کنم.. یا شاید آنقدر این تنهایی و دایره امنیت متصل به آن توی حیاتم پخش شده
سوال از خدا - تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 3:34
تا پروانه شدن سوال از خدا خدایا چرا وقتی نمیشه نیاز جنسی رو از طریق شرعی حالا حالاها براورده کرد چرا گذاشتیش تو وجودمون؟ دقیقن منظورت چی بوده ک گفتی تا زمان مناسب خودمون رو نگه داریم؟ مگه یک انسان چقدر قدرت داره؟ مثل اینکه آتی
تو کل کل افتاده حتی شرکت بنز با من! - تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 3:34
وقتی میبینی همه از حسادت ب موقعیت تو دارن خودشونو جر میدن چ حسی بهت دست میده؟ وقتی میبینی تو اوجی، اون پایینیا دارن ب سمتت سنگ پرتاب میکنن اما تو انقد فاصله داری ک اصن نمتونی ببینیشون کجا هستن اصن وقتی انقد خوبی ک بدیاشون، بدجنسی کردناشون برات مثه نق
when your dreams come alive you're unstoppable - تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 3:34
به عقب بر نمی گردم. + روشنک در فکر پرواز است.
لبخند زد به من... "او" - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:55
داشتم با لذت آخرین چنگال کیک شکلاتی را با یک جرعه چای نوش جان می کردم ک وارد اتاق شد. شاید دیده بود با چ لذتی چنگال را ب دهان میبرم ک لبخند زد. من هم خندیدم و گفتم تو موقعیت بدی مچم رو گرفتین! گفت نه خواهش می کنم راحت باشین.. اما همانطور لبخند روی لبش مانده بود. این طولانی ترین لبخندش بود. چون به ند...

برچسب‌های محبوب

یک راز | the story of us | نخستین عشق